مدح و مرثیۀ حضرت ام کلثوم سلاماللهعلیها
عاشقان را غمِ سر نیست که سر ناچیز است داغ این رنگ به سیمای جگر ناچیز است تیر ایـن راه بـر آئـیـنـه نـشـسـتـن دارد سینه تا هست و دلی هست، سپر ناچیز است ذرّه را جذبۀ خورشید قـمر خواهد کرد در بقا، نیـستیِ ذره مگـر ناچـیز است؟ سر خورشید به نیزه است! بزرگ است خبر راه بستـند؛ ولی پیـش خبر ناچیز است بادیه بـادیـه آواره شـدن چـیـزی نیـست تا برادر همهجا هست، سفر ناچیز است راوی قصّۀ درد است؛ سخن کوتاه است بار این داغ، گران؛ کفّه اگر ناچیز است او چه کرده است که از سنگ عرق میریزد پیش اکسیر دمش قیمت زر ناچیز است رد شدن از دل این شام بسی طولانی است گرچه با بودن خورشید و قمر ناچیز است |